چاپ کتاب و فروش کتاب 

بزودی منتشر می شود: کتاب رمان گفتی از عشق بگو

 رمان گفتی از عشق بگو سرگذشت زنی به نام مهسا است و مانند خیلی از زنان دیگر که در زندگی مشکلی برایشان به وجود می‌آید برای وی نیز مشکلی به وجود آمد و آن هم نازایی و نداشتن فرزند است که این عامل موجب جدایی از همسرش را فراهم  ساخت. اما استقامت و پایداری در برابر گرفتاری و مشکلات حاصل از جدایی و عدم توجه به نگاههای مشکوک و یا ترحم انگیز دیگران که می‌توانست ادامه‌ی زندگی را برایش دستخوش نابسامانی نماید سر لوحه کار خود قرار داد و این بی‌سرپرستی را پایان زندگی قلمداد ننمود. هرچند حسرت روزهای گذشته و به خاطر آوردن لحظات خوب و شیرین گذشته گاهی فکر و روحش را می آزرد اما تصمیم می‌گیرد با ارده ای قوی و با امید به آینده چشم به راه بماند و روی پای خود ماند و با نگهداری ارزش‌های زن در جامعه از خود نمونه‌ی کامل یک زن مقاوم، ارزشمند و مطلع به ضد ارزش ها در جامعه بسازد.

قسمتهای از کتاب رمان گفتی از عشق بگو

از زبان مهسا

گفتی از عشق بگو، عشق، بر خلاف کلمه‌های دیگه، یه کلمه ی زیبا و مقدسیه و کاربرد های مختلفی داره. عشق، یعنی دوست داشتن. آن هم دوست داشتن خالصانه و از ته قلب. اولین عشق انسان، یعنی زیباترین آن، عشق به خدای یکتاست که در قلب همه ی ما انسانها وجود داره و هیچ چیزی نمی تونه جای اون رو بگیره و بعد عشق به چیزهای دیگه ای که به صورت و دلائل دیگری برای انسان با ارزش و گرانبهاست و از صمیم قلب اون ها رو هم دوست داره و به اونها می باله و عشق می‌ورزه. مثل عشق به زندگی، عشق به کار، عشق به خانواده، عشق به پدر، عشق به مادر، عشق به همسر.  همه ی اینها دوست داشتنه و همینطور هم عشق به فرزند، ولی وقتی فرزندی وجود نداشته باشه این عشق می تونه هم برای مرد و هم برای زن نگران کننده باشه و به عنوان خلائی در زندگی، حضور داشته باشه و گرفتاری ایجاد کنه.

از زبان نازنین

   غم سراسر وجودم را فرا گرفت و به حال او غصه خوردم. سرگذشت مهسا واقعاً ناراحت کننده و غم انگیز بود او راست می‌گفت با این فکر پریشانی که حاصل از جدایی بود امکان آرامش و تمرکز فکر برایش وجود نداشت و هر کسی به جای او بود از پا در می آمد. چون ما زنها احساسی که نسبت به مسئله جدایی داریم به این خاطر است که بسیار شکننده‌ایم و در معرض انواع و اقسام قضاوتها قرار می‌گیریم و امنیت لازم را نخواهیم داشت ولی مردها چنین احساسی ندارند و بی خیال و راحت از کنار آن می‌گذرند و خم هم به ابروی خود نمی آورند و چه بسا دنبال یکی دیگر هم بروند. 

شرح حال مولف کتاب از زبان خودشان

حبیب الله نبی اللهی قهفرخی متولد 1326 آغاجاری (خوزستان) و در حال حاضر ساکن مشهد مقدس می باشم. نویسندگی را  از سال 1368 در اهواز شروع کردم و از همان سال به نوشتن داستان، شعر، ترانه و مقاله پرداختم که تعدادی از آن ها در بعضی از مطبوعات به چاپ رسیده است و در حال حاضر یک رمان، سه مجموعه داستان، یک دفتر شعر و ترانه و چندین مقاله آماده ی چاپ دارم.

از آنجاییکه از جوانی به نویسندگی علاقه داشتم همیشه حسی در وجودم مرا وادار به نوشتن می کرد تا اینکه  با نشریه ای به نام سوره که از طرف واحد ادبیات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی منتشر می شد آشنا شدم. از خواندن قصه ای در یکی از آن سوره ها لذت بردم و بعد هم نقد آن را خواندم و مصمم به نوشتن قصه شدم و برای آگاهی بیشتر به جستجو پرداختم و آثاری از آقای رهگذر به نام « و اما بعد... ، قلمرو، بیایید ماهیگیری بیاموزیم » را به دست آوردم و مطالعه کردم. سپس قصه ای نوشتم و برای واحد ادبیات حوزه هنری فرستادم. آن واحد محترم پس از مطالعه قصه بلافاصله نامه ای برایم فرستاد که ابتدای آن چنین نوشته شده بود: « از خواندن قصه ی لطیف و صمیمی ... لذت بردیم » که هیچ چیزی بهتر از این جمله نمی توانست در من ایجاد انگیزه برای ادامه ی قصه نویسی کند و در همان نامه، مرا راهنمایی کردند و ایرادات را به نحوی بیان داشتند که موجب دلسردی ام نشد و در آخر نامه هم با نوشتن: « در مجموع قصه  خوبی بود حتماً آثار دیگرتان را برایمان بفرستید » نامه را به پایان رسانده بودند که خیلی باعث خوشحالیم شد. در نتیجه چنین شد که تاکنون سی و شش قصه نوشته ام. در ضمن قبلاً دو مجموعه داستان به چاپ رساندم که پس از چاپ به علت مشکل ناشرین موفق به دریافت آنها نشدم.

چاپ کتاب، فروش کتاب، طراحی و گرافیک